احمد مجد الاسلام كرمانى

503

سفرنامه كلات ( فارسى )

حاضر نيستيم بدولت خودمان نسبت بىقيدى بامور مهمه بدهيم ، بلكه البته آنچه را كه آنها پسنديده‌اند تمجيد ميكنيم . ( گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را ) و حمد ميكنم خدايرا كه اين فصل را هم با نداشتن اسباب و كتاب و حالت و دماغ به آخر رساندم ، حالا خيال كرده‌ام يك فصل هم در تاريخ نادر شاه افشارم بنويسم و بر اين كتاب اضافه نمايم و هرچند مربوط بسفرنامه ما نيست ، اما اين كتاب خورده‌خورده قيمت تاريخيت پيدا كرد و نقشه اولى ما كه در تحرير اين سفرنامه منظور داشتيم مبدل بنقشه ديگر شد و طول ايام حبس و بىكارى ما را بر اين واداشت كه بمناسبت مقام مقدارى از تاريخ را هم ضميمه سفرنامه خودمان بكنيم شايد يكوقتى به كار هم‌وطنان عظام بيايد . اقرار ميكنم كه اين اوقات هم بيكارترم و هم دلتنگ‌تر از ايام توقف در كلات چرا كه در كلات يك زندگانى محدود معين حتمى داشتيم و ميدانستيم ناچار بايد اينجا بمانيم و چاره‌اى نداشتيم لهذا آن قسم از زندگانى را بر خودمان هموار كرده بوديم ، حكومت كلات هم خودش را مجبور از پذيرائى ما ميدانست و تا حدى بملاحظه ديانت خودش با ما معاشرت ميكرد و راه ميرفت ، اما حالا كه بخراسان آمده‌ايم ، نه منزل داريم و نه اسباب كه در مقام تهيه منزل برآئيم و نه اطمينان كه آيا تا كى به حكم حضرت اشرف با اشاره طهران در اينجا خواهيم بود ، در كلات جمع بوديم ، اينجا متفرق و هريك از ما سه نفر به طرفى رفته و سه روز ميگذرد كه يكديگر را ملاقات نكرده‌ايم و حقيقتا بسيار بد ميگذرد ، بلى اگر اين دو سه جوانمرد كه اسامى آنها را عما قريب خواهم نوشت نبودند ، كار بنده بسيار سخت بود ولى حالا از توجه و محبت مخصوص مدير فيروزه يك گوشه خلوتى پيدا كرده‌ام ، اسباب تحرير هم همه قسم حاضر است ، يعنى كاغذ و قلمدان موجود است و روزها غير از تشرف بحرم مطهر ديگر كارى در شهر ندارم ، اين است كه وظيفه خودم را در اين ميدانم كه تاريخ زندگانى